بماند به یادگار

ای بنده عزیزم

سعی نکن درهایی رو باز کنی که من خودم قفل شون کردم،

اون رابطه ، اون فرصت ، اون شرایط، اون آدم ،

اتفاقی از بین نرفتن !

من خودم بستمش ،

چون در شان رسالتی که برات دارم نبود ،

تو هی پشت سرت رو نگاه میکنی

ولی من دارم صدات میکنم که بری جلو ،

اگه فقط میدونستی چی برات آماده کردم ،

برای چیزهایی که از دست دادی گریه نمی کردی .

من تاخیر نمی ندازم ،

دارم محافظت می کنم ،

اون سکوت ؟؟

اون خود منم که پشت پرده دارم کار میکنم .

اون رد شدن ؟؟

اسمش تغییر مسیر بود ، نه شکست ،

چیزی که رفته رو رها کن !

من چیزهای بهتر ، بزرگتر و بالاتری برات دارم !

ولی نمی تونم دست هایی رو پر از برکت کنم که هنوز گذشته رو چسبیدن،

فصل جدید از وقتی شروع میشه که دیگه فصل های قدیمی رو باز نکنی،

به من اعتماد کن

من هیچ وقت چیزهایی رو نمی گیرم

مگر اینکه بهترش رو بهت بدم .

.

پ.ن :

اینکه بعد از تو ،

هیچ کس و هیچ چیز نتونست قلبم رو گرم کنه ،

و امید به زندگی رو بهم برگردونه،

نمیدونم چه حکمتی داشته!

هنوز هم دنبال جوابش هر روز ، لابه لای زندگی می گردم !!

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ساعت 13:23 توسط Z


آخرين مطالب
» امید هنوز زنده است...
» شاید بهش احتیاج داشته باشی ...
» فرزند ..‌.
» مهمان همیشگی...
» لحظات عاشقانه...
» همانند تو ...
» خواب ...
» گذر از گذشته ...
» تبریک ...
» هر چه دلتان میخواهد عنوان رو بگذارید ...

 Design By : Pichak