بماند به یادگار

در اتوبان ماشینی دیدم ، مثل ماشین تو ،

همرنگ ماشین تو ،

با پلاک شهر تو ،

و خانومی که صندلی کنار نشسته،

روسری به سر داشت و محجه بود ،

با شناختی که از تو داشتم ، احتمال میدادم انتخابت همچین بانویی باشد.

ریش های راننده کمی پیدا بود .

تپش قلبم چنان بالا رفته بود ‌که صدایش به گوش می‌رسید.

وقتی کنار هم قرار گرفتیم ، کاملا تمام ماشین ، راننده ، خانم کنارش رو کامل و با دقت نگاه کردم ،

وقتی مطمئن شدم تو نیستی ، تازه یادم افتاد که می تونم نفس بکشم.

تکیه دادم به صندلی ، اما تمام تنم یخ کرده بود و بی صدا خیره به جلو بودم .

به آرامش که رسیدم یادم افتاد ، تو که اصلا عینک طبی نمیزنی .

و در دستان راننده هیچ انگشتری نبود.

.

پ.ن :

داشتم لباس ها رو به چوب لباسی میزدم و مرتب میکردم،

که حس کردم چیزی در سرم برق میزند ،

موهایم باز بود و دورم ریخته بود،

به آینه نزدیک شدم ، ببینم چی روی سرمه ،

که متوجه شدم ۲ ،۳ تار موی سفید همخانه من شده اند.

کم کم گرد پیری دارد به جان و تنم می نشیند ... 🙂

.

پ.ن :

من عموما آخرین پست رو به دلیل اینکه در وبلاگ های بروز شده نمایش‌ داده میشه، نظراتش رو میبندم .

چون آخر شب بود فکر نمیکردم کسی بخونه ویا کامنت بذاره .

اما کامنت جالبی گرفتم.

نوشته بود : کم کم فراموش می‌کنی و باهاش کنار میای ، اما ۱۵ سال بعد و یا حتی ۳۰ سال بعد هم یادت می افته .

حق با ایشونه !!

بزرگترین مسئله ای که همیشه ذهنم رو درگیر کرده این سوال،

که چی شد و چرا و به چه دلیلی ، بخاطر کدوم اتفاق اینجوری بهش دلم رو باختم ؟

اگه از خودش بپرسی احتمالا جواب بده ، عشق و دوست داشتن که منطق نداره .

درست هم میگه ، من چنان عقل و هوش رو از دست داده بودم که فقط با فرمون دل جلو می رفتم .

و اویم با فرمان عقل !

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ساعت 0:27 توسط Z


آخرين مطالب
» امید هنوز زنده است...
» شاید بهش احتیاج داشته باشی ...
» فرزند ..‌.
» مهمان همیشگی...
» لحظات عاشقانه...
» همانند تو ...
» خواب ...
» گذر از گذشته ...
» تبریک ...
» هر چه دلتان میخواهد عنوان رو بگذارید ...

 Design By : Pichak