** تک ستاره عاشق **
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

باز هم مثل همیشه سرما خوردم به شدت ![]()
خدایا من که عادت کردم به این مریضی و درد ...
من که عادت کردم به موش آزمایشگاهی شدن ...
می بینی دیگه شکایتی نمی کنم ...
راضیم به رضای تو ...
دارم بنده خوبی میشم ... کمکم می کنی ؟؟
بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم ...
می دونم داری نگاهم می کنی ...
می دونم که همیشه آغوش پر مهرت بازه برای تمام بنده هات ...
می دونم داری صدام رو می شنوی ...
یادته قبلا شکایت می کردم و ازت می خواستم که منو ببری پیش خودت ؟؟
اون روز داشتم فکر می کردم اگه من بمیرم خیلی ها هستن که غصه می خورن .
خیلی ها که تا الان هیچ وقت دوست داشتن شون رو نمی دیدم .
اما از همون اول خالصانه دوستم داشتن .
دوست داشتن که دلیل نمی خواد ، می خواد خدا جون ؟؟
تو همه ی ما رو دوست داری ، با تمام بدی هامون ...
ما تو رو دوست داریم چون تو خیلی خوبی ...
چرا نمی تونیم آدم های بدم دوست داشته باشیم ؟؟
ما انسانیم ... و ناقص ... ولی حرکت می کنیم به سمت تکامل ...
برای رسیدن به تو تلاش می کنیم ...
تو بدی هامون رو نادیده می گیری و راه رو برامون باز می کنی تا به تو برسیم .
بعضی روزها خوبی هات رو نمی بینیم و ناشکر میشیم ...
یادمون میره بهت بگیم :
بازم شکرت ؛
وقتی که بیدار میشم و می بینم سالم هستیم ...
بازم شکرت ؛
که دردم درمون داره ...
بازم شکرت ؛
که رو پاهام راه میرم
با دستهام می نویسم
با چشم هام می بینم
و ...
خدا دلم گرفته ... اندازه ی آسمونت دلم گرفته ...
شاید امروز اولین باری باشه که ازت تشکر می کنم که مریضم ...
میگم خدایا شکرت که حالم بده ...
نه خدا جون ... چرا کلک بزنم ؟؟
یه کوچولو هم ناراحتم که مریضم .... آخه فردا امتحان مهمی دارم .
دوست ندارم که کم بشم ... نه بخاطر خودم و نمره اش !!
دوست ندارم جلوی مامان و بابا خجالت بکشم .
تو که خوب می دونی چقدر برای من زحمت میکشن .
حق زحمات اونها ، رضایت از منه و یه لبخند زیبا روی لبهاشون ...
خدا چرا نپرسیدی خوشحالیم برای مریضیم چیه ؟؟
آره ... حق با تو ...
تو که خودت همه چیز رو می دونی ...
پارسال این موقع نذری آماده بود ... داشتیم توی کوچه بین همسایه ها پخش می کردیم .
امسال اینجام ... تو خونه ... اما مثل پارسال دارم با تو حرف میزنم .
پارسال تو خونه مامان بزرگینا نذری پختیم ... شله زرد ...
من شله زرد دوست ندارم . اما هر سال از نذری مامان بزرگ می خوردم .
امسال هم پختن ... اما بدون خودش ...
آخه خودش پیش تو ...
می دونم مواظبش هستی ...
بهش سلام ما رو برسون و بگو دلمون برات تنگ شده .
خوشحالم که مریضی و امتحانم باعث شد که از رفتن معاف بشم .
بعد از فوتش پایی برای رفتن ندارم ... شاید ۳.۴ بار هم بیشتر نرفته باشم .
تصمیم گرفتم باز هم روز نوشت هام رو شروع کنم به نوشتن ...
البته اگه دوباره کسی نیاد و قلب شکسته ام رو بیشتر بشکنه ...
اینجا دفتر خاطراتمه ...
برای دل خودم می نویسم ...
از اون همه دفتر خاطراتی که چند سال توشون نوشتم خسته شدم .
خدا جون ...
هوای همه مون رو داشته باش .
کمک مون کن که بیشتر بشناسیمت و حکمت اتفاقی که برامون رخ میده رو درک کنیم .
یادت نره مواظب عزیزان مون باشی ...
پی نوشت : رحلت پیامبر اعظم رو به تمام مسلمانان جهان تسلیت میگم .
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب

امروز توی حال و هوای خودم بودم و سرم رو با کارهای آشپزخونه و غذا درست کردن گرم کرده بودم .
انقدر غرق کار شدم که 3 نوع غذا درست کردم .
آخه دیشب وقتی مامانی از دکتر مغز و اعصاب برگشت ، بخاطر دیسک کمرش استراحت مطلق بهش داد.
خیلی بهم ریختم ... حتی شاید مجبور بشه که عمل کنه .
مامان می گفت برو درس بخون ...خودم غذا درست می کنم .
بهش گفتم : اگه هم غذا درست نمی کردم درس نمی خوندم . چون ذهنم خیلی مشغوله ... ذهنم خیلی خسته است .
مگه میشه یه مادری از دل بچه اش بی خبر باشه . مامانی وقته توی چشم هام نگاه می کنه تا آخر دلم رو می خونه .
برای همین چشم هام رو ازش می دزدیم که دلم رو نخونه ...
دل خونم رو نبینه تو چشم هام ...
آناهیتا بهترین دوستیه که تا الان داشتم . خیلی با محبته ... خیلی هم دوستش دارم . بامعرفت ترین دوست دانشگاهمه .
اس داد و گفت : عزیزم نتایج کنکور اومده میخوای برم برات ببینم ؟!
گفتم : آره عزیزم اگه زحمتی نیست میری برام ببینی ؟ خودت کجا قبول شدی ؟؟
گفت : خوراسگان. آره گلم حتمممممممممممممممما ااااا .
شماره داوطلبی و شماره شناسنامه ام رو بهش دادم .
بعد از چند لحظه زنگ زد و خوشحال بود. گفت منم خوراسگان قبول شدم .
بیشتر از اینکه برای دانشگاهش و قبول شدنم خوشحال بشم ، برای اینکه هر 2 تامون باهم یه جا هستیم خوشحال شدم .
نمی خواستم برم دانشگاه آزاد ... حتی دفترچه هم نگرفتم . تمام تلاشم رو کردم که دانشگاه دولتی قبول بشم .
دولتی مجاز شدم ... تهران هم قبول شدم ... بابا هم قبول کرد که برم ...
نتایج مرحله دوم وقتی اومد که 3 روز بود که مامان بزرگم ما رو ترک کرده بود .
وقتی فهمیده بود که دولتی مجاز شدم خیلی خوشحال شده بود .
حالش خیلی خوب نبود . صحبت کردن براش سخت شده بود . با این حال بهم زنگ زد و تبریک گفت .
هر روز که من رو دیدم می پرسید که دانشگاه کجا قبول شدم ، اما اجل بهش مهلت نداد که بهش بگم کجا قبول شدم .
بعد از فوت مادربزرگ تصمیم گرفتم که مامانم رو تنها نذارم .
به قول مامانی : دختر همدم مادر ...
قید تهران و رشته ی مورد علاقه ام رو زدم ....
با شرایط جسمانی که الان برای مامان پیش اومده روی تصمیمم برای نرفتن مصمم ترم ...
خودم هم نمی تونم ازشون دور بشم .
وقتی تنهایی میرم مسافرت روز 3 که میشه باید برگردم .
هم خودم دلم براشون خیلی تنگ میشه و هم اونها همش بهم زنگ میزنن که کی میای !!
یه هفته قبل از کنکور آزاد تصمیم گرفتم که کنکور بدم .
به آناهیتا گفتم ... بهم گفت چند روز قبل کنکور هم می تونم ثبت نام کنم .
زنگ زدم دانشگاه خوراسگان و دولت آباد پرسیدم که می تونم کنکور بدم یا نه ؟؟
گفتن : 3.4 روز قبل کنکور فایل باز میشه و می تونم ثبت نام کنم .
از یکی از دوستانم که دانشگاه خوراسگان درس می خونه خواهش کردم که بره و برام شرایطش رو بپرسه .
رفت و کامل همه چیز رو برام پرسید . از همین جا بازم ازش تشکر می کنم . خیلی زحمت کشید . خدا خیرش بده .
پنجشنبه رفتم دانشگاه خوراسگان و ثبت نام کردم .... جمعه هم کنکور دادم ....
امروز هم که نتایجش اومد و خوراسگان قبول شدم .
خدایا شکرت ... ![]()
ممنون خدای مهربونم .... ![]()
ازت سپاسگزارم که همیشه من رو نگاه می کنی و تنهام نمی ذاری .....![]()
خدا جون خیلی دوست دارم ، اندازه ی آسمونی که اندازه نداره ... ![]()
![]()
![]()
![]()

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند ...
مثل آسمانی که امشب می بارد ...
و اینک باران
بر لبه پنجره ی احساسم مینشیند ...
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم ...
![]()
![]()
![]()
همیشه دوست داشتم یه خواهر خوب داشتم . یه هم زبون ، یه یار مهربون ، یه غم خوار . یکی که بتونم بهش تکیه کنم .
وقتی مامان بزرگم فوت کرد مامانم چون از همه بزرگتره هوای خواهرها و برادرش رو خیلی داره .
یه روز خاله کوچیکم که فقط 5-6 سال از من بزرگتره گفت : چقدر خوبه که آدم یه خواهر مثل مامان تو داشته باشه . حسودیت بشه که تو خواهر نداری ...
گفتم : اگه من خواهر داشتم هیچ وقت خواهرهای خوبی برای هم نمی شدیم .
خندید و گفت : از اون بهتر اینه که آدم یه مامان خوب داشته باشه .
آتیشم زدن ... جیگرم سوخت ... چه دردی تو دلش بود که این حرف رو زد خدا می دونه ...
آخه مادربزرگی چرا اینقدر زود رفتی ؟؟
موهام بلند شده ... خیلی هم بلند شده ...
تو که می دونی رشد موهام خیلی زیاده ...
تو که می دونی موهام به قیچی دست تو عادت داره ...
می گفتی : مادر من دیگه چشم هام نمی بینه ، موهات خراب میشه ؛ برو آرایشگاه ...
اما قیچی تو سبک بود و سریع بلند میشد .
یادته توی حیاط خونه موهام رو که تا پایین های کمرم رسیده بود تیفوسی زدی ؟؟ کوتاه کوتاه ... اندازه بند انگشت شده بود . دایی اومد ژل زد و سیخ شون کرد ...
چقدر تغییر کرده بودم ... هر کسی من رو اون طوری می دید فقط چند لحظه علامت تعجب میشد .
مامانینا وقتی از مسافرت برگشتن و من رو اون شکلی دیدن شکه بودن ...
اون موقع خیلی غصه موهام رو خوردم .
مامان بزرگ تو برگرد قول میدم بذارم دوباره موهام رو تیفوسی بزنی ....
هر چی به 28 صفر نزدیکتر میشیم دلها پر غصه تر میشه .
مامان بزرگ هر سال شله زرد می پخت ... یه دیگ بزرگ به نیت داییم .
بدون خودش دیگه هیچ کس دلش نمیاد اون دیگ بجوشه ...
دلش نمیاد لب به اون شله زرد بزنه ...
پارسال سر دیگ به داییم گفت که وقتی من مردم اگه دوست داشتی شله زرد رو بپز و اگه دوست نداشتی هم نپز .
می دونستی بی وفایی و قراره سال دیگه نباشی که این حرف رو زدی ؟؟
خیلی دلم گرفته ...
بغض تو گلوم داره خفه ام می کنه ... راه نفس کشیدنم رو بسته ...
توی دلم هزار تا حرف نگفته است ... اما مهر سکوت به لبم زدم ...
اینکه میگن توی شرایط سخته که میشه دوست واقعی رو تشخیص داد، واقعا درسته !!
بعد از این مصیبت خیلی لطمه خوردم ....
غصه فوت مادربزرگ از یه طرف ، بی معرفتی آدم های به ظاهر دوست کمرم رو شکست .
از چشمم افتادن ... دلم رو شکستن ... طوری دلم رو شکستن که خودم هم صدای شکستنش رو شنیدم .
نمی دونم دلم باهاشون صاف میشه یا نه !!
خیلی ها هم معرفتش رو داشتن و اگه من اجازه می دادم پا به پام توی تک تک ثانیه هام کنارم می موندن .
اما من به دلایل شخصی خودم ، دلشون رو شکستم و اونها رو از خودم دور کردم .
عذاب وجدان شکستن دلشون داره خفه ام می کنه ... اما مجبور بودم ...
گاهی اوقات اجبار توی زندگی چیزه خوبیه ولی اکثر اوقات خیلی بده ...
حتی نمی تونم دلیل رفتارم رو هم براشون توضیح بدم . چون از دیدگاه اونها توجیه !!
سکوت بهترین کاریه که می تونم انجام بدم .
وقتی که تنها کسی که انتظار داشتم توی این شرایط کنارم باشه ، تکیه گاهم باشه ، درکم کنه . حتی اگه حرف ناحق میزنم بخاطر شرایط روحی بدی که دارم با من جر و بحث نکنه ، شرایطم رو از اینی که هست سخت تر نکنه ، نمک نپاشه روی زخمم ، اگه همدرد نیست حداقل دردی نباشه روی دردهام ؛ کنارم نبود و ازم دوری کرد و حتی گوش شنوایی برای شنیدن حرف هام نداشت و مهر سکوت رو محکم بر لبانم کوبید و ازم خواست تعریف نکنم !! ... از دیگران چه انتظاری باید داشت .
![]()
![]()
![]()
مترسک ناز می کند ...
کلاغ ها فریاد می زنند ...
و من سکوت می کنم ...
این مزرعه زندگی من است ...
خشک و بی نشان ...
اگر رهگذری تنها بود
بفرستید برایش گل یاس
و بگویید به هر کودک شهر
مهر با خود ببرد توی کلاس
بنویسید به دیوار سکوت
عشق سرمایه هر انسانی است
بنشانید به لب حرف قشنگ
حرف بد وسوسه شیطان است
ببرید رشته ی هر تهمت را
که از این راه به جایی نرسید
و بدانید که فردا دیر است
و اگر غصه بیاید امروز
تا همیشه دلتان درگیر است
پس بسازید رهی را که کنون
تا ابد سوی صداقت برود
و بکارید به هر خانه گلی
که فقط بوی محبت بدهد ...
![]()
![]()
ادامه مطلب

اگر شور حسینی در سر داری ....
اگر عشق حسینی در دل داری ...
اگر خادم و نوکر حسینی ...
اگر مشکی پوش حسینی ...
اگر غصه دار و عزادار حسینی ...
اگر محتاج حسینی ...
اگر دنباله روی حسینی ...
اگر حسین سرمشق زندگیته ...
اگر حسین همه ی زندگیته ...
اگر اشک ریختی بخاطر حسین ...
اگر اشک ریختی برای دل زینب ...
اگر عاشق عباسی ...
اگر اسم حسین میاد دلت ماتمکده میشه ، تن و جونت می لرزه ، بغض می کنی و میخوای بمیری براش
باید از جهل بیرون بیای و در پی حقیقت حسین و قیام حسینی باشی !!
این حقیقته که خدا بزرگه ....
این حقیقته که حسین نزد خدا عزیزه ...
این حقیقته که خدا قادر به انجام هر کاری هست ...
این حقیقته که خدا توانایی این رو داشت که نذاره واقعه عاشورا برای حسین و خاندانش اتفاق بیافته ...
اما چرا جلوی این اتفاق گرفته نشد ؟؟
اگر میخوای واقعا حسین رو بشناسی ...
اگر میخوای روزی که فرزندت ازت دلیل این واقعه رو می پرسه سربلند باشی و حقیقت رو بگی ....
دنبال حقایق واقعه عاشورا برو ...
یه فایل صوتی برای دانلود گذاشتم . البته از وب یکی از دوستانم گوش کردم که شاید خیلی از ما از این سخنرانی پشت صحنه هایی رو متوجه بشیم که تا به حال نمی دونستیم .
مطمئنم هر کسی که این سخنرانی رو گوش بده پشیمون نمیشه .
پس لطفا دانلود کنید ...
برای دونستن خودتون دانلود کنید ...
لطفا همگی گوش کنید و نظرات تون رو بیان کنید .
![]()
![]()
![]()
هر سال اربعین مامانم نذری داره و توی خونه مون مراسم می گیریم .
هر سال این افتخار رو دارم که نوکر وخادم حسین باشم .
هر وقت هم به مشکل برخورد می کنم نام حسین بر لب و یاد حسین بر ذهن حلال مشکلاتمه .
انشالا هر چی از خدا عمر می گیرم توان و افتخار نوکری حسین هم بهم بده .
اربعین پارسال بدترین اربعین زندگیم رو گذروندم . خبر ناگوار کننده ای بهم دادن .
خبر تصادف عزیزی رو بهم دادن که رفته بود توی کما ...
هنوز هم باور کردنش برام سخته و یاد اون روز تنم رو می لرزونه .
اما به لطف امام حسین (ع) و عنایت خداوند مشکلم حل شد . و بعد از ۲ ماه و ۶ روز چشم هاش رو باز کرد.
خدایا شکرت ...
امیدوارم از این امتحان الهی سربلند بیرون اومده باشم .
| Design By : Pichak |


